• ارسطو : افلاطون برای من عزیز است ، اما حقیقت از او عزیزتر !
1
" حبیبِ" " کیارستمی" : محبوبیتی به قیمت مرگ

"حبیبِ" " کیارستمی" : محبوبیتی به قیمت مرگ

حیدر سهیلی اصفهانی

صحنۀ زیبای گیتاری روی گور حبیب ، فریادهای همکاری در رثای کیارستمی که " قاتل بین ماست " ! یادگاری از ادبیات فیلم فارسی . اشکهای همسران و دخترانی که در برابر آن همه ابراز محبت شوکه شده اند و حتی گله ها را به زبان محبت آمیزی بازگو می کنند .

"مرده خیلی خوبه" ! اولا در هاله ای از نور فرو می رود و کلمات قصار زیبایی می گوید چیزی حداکثر در دو سطر . دو سطری که همه را راضی می کند ، چون هرکسی می تواند از ظن خود ، آن را بفهمد و آن را در اصل به سخنان خردمندانۀ خود تبدیل کند .

شخص میت کسی بود که نفس می کشید ، زندگی می کرد ، شادی و غم را تجربه می کرد . ابتکاراتی داشت و حتی امکان اشتباه کردن داشت . اما وقتی می میرد ، به چیزی تبدیل می شود که قابل استفاده است . مثل دستمال کاغذی که می توان با آن دماغ را پاک کرد و اشکهای را سترد و سخنان محبت آمیزی دربارۀ او گفت .

حبیب سالهاست که ایران است . آخی ! بیچاره !

او سالها کوشید که پذیرفته شود .... آه ! واقعا !

تن به هر گونه سازشی داد . یعنی حتی حاضر بود برای طول عمر جنتی بخواند ... عجب !

کارمند ارشاد او را می بوسید و برای او چای سفارش می داد ، اما در نهایت ، می گفت : " متاسفانه ! از من کارمند چیزی بر نمیاد !" مدیر می گفت : از من هم بر نمیاد ... وزیر هم ... رئیس ...  پس کی ؟ در این مملکت همه از هم می ترسند و در دور بستۀ ترس گرفتار شده ایم . هر کس می ترسد دیگری کارشان را به کارستانی تبدیل کند . مثل گرگهایی با چشم باز حلقه زده ، چمبر زده ایم و همدیگر را می پاییم ...

واقعا فقط همین است ؟ آیا کسانی نیستند که با چهار تار گیتار بلد بودن و آبگوشت جای ترانه بار گذاشتن ، بازار داخل را قبضه کرده اند و ذهن بچه های ما را از ترانه های آبکی خود با ملودیهای آمادۀ دزدی پر کرده اند . همانهایی که از در پشت ارشاد داخل می شوند و با بشکنی امتیاز آلبوم و کنسرت می گیرند و  امثال معین کرمانشاهی و حبیب را خانه نشین کرده اند و بسیاری دیگر را که سالهاست در گوشۀ خاطراتشان کز کرده اند و می ترسند نگاهی به کوچه بیندازند . مگر مثل ایرج ، پیدا شوند و خود را به هر بدبختی که شده از زیر آوار خارج کنند و خود را در " پسرانشان " ادامه دهند .

بلاخره ، عده ای از تبار خاموش همانهایی هستند که خانه نشین شدن استادان را می پسندند . استاد همان به که " نوستالژی " بماند تا من از سطل زبالۀ ادبیات سر در نیاورم .

داستان مرحوم کیارستمی کمی شیرین تر است . آن مرد دریافت که اتحادیۀ سیاست و آماتوریسم ، او را نمی خواهد . چرا ؟ خب نمی خواهد ... سئوال ندارد که ! تنها یک اشتباه کرد و آن ، این که به رغم مکنت مالی نسبی از همان آغاز برای درمان راه خارج در پیش نگرفت . غافل از این که اختاپوس آماتوریسم ایرانی صدها هزار بلکه میلیونها دست و " دم " دارد و همه جا هست . همه جا !

یک آن غافل شد و در یکی از این گردابها افتاد و متاسفانه از میان ما رفت . او آن قدر پخته بود که اگر می خواهد محبوب بماند نباید پا روی دست و دم کسی بگذارد . این اواخر دیگر حتی فیلمهایش را به زبان خارجی می ساخت . می دانست اگر بخواهد مکتب بسازد ، نسل بعدی را آموزش دهد ، حتی هم پیاله های به ظاهر روشنفکر " پغی " رفته اش هم برایش شاخ می شوند .

خدا را صد هزار مرتبه شکر که هر شهری امام جمعه و بسیجی دارد و می توان همۀ کاسه و کوزه ها را سرشان شکست و اصلا هم لزومی ندارد که دریابیم راس فتنه که اطلاعات غلط می دهد وشر به پا می کند و " جانماز آب" می کشد ... کجاست ؟ " دقیقا کجاست "؟

چقدر مانده که ما به این شعور برسیم که " زندانیان کنج خانه ها " را پیش از آن که مسیر نفرت انگیزو تکراری گورستان را در پیش بگیرند ، از کنج خانه ها به زور خارج کنیم . حتی اگر به آن گوشه عادت کرده اند ... چقدر مانده که همگی همدست شویم و ارشاد و نهادهای ذی ربط را تحت فشار قرار دهیم که به " حبیب های زنده " مجوز کار بدهند تا جامعه از این تک بعدی بودن خفقان بار و تهوع آور خارج شود . از این محصولات پست ، از این شعرهای آبکی ،از این ترانه های بی سرو ته با صد اشکال محتوایی و منطقی و دستور زبانی ، از این سناریوهای فیلم فارسی که فقط می تواند ذهنهای تعطیل را راضی کند ، بگریاند یا بخنداند ...

آی مردم ! شما به این فرهیختگان نیاز دارید . آنها پاسدار دل شما و عقل شمایند . آنها پاسدار گوش شما و فهم شمایند . آنها شمشیر به دست می ایستند تا ذهن شما در برابر هر جفنگی به احترام نایستد و چشم شما هر زباله ای را زر و زیور نبیند . این نسل را دزدان فرهنگ بی محتوا کرده اند ، توخالی کرده اند . برای نجات بچه هایمان باید به گوشه های عزلت فرهیختگانمان برویم .  برویم به پایشان بیفتیم و عذر تقصیر بطلبیم یا اگر قهر کرده اند برویم دنبالشان هر جا که هستند . هر جایی که مهر بیشتر می بینند ، احترام بیشتر می بینند . آی مردم ! به داد نسلهای بعدی برسید که دزدان آماتور همه چیزمان را برده اند و بین فرهنگ و خزعبلات ، دیواری اندازۀ پوست پیاز باقی گذاشته اند ! 

بله ! جناب مهرجویی راست می گوید : " قاتل بین ماست " ... تک تک ما قاتل هستیم . مایی که خود را برای تشییع جنازۀ باشکوه فرهنگمان آماده می کنیم ، اما خون نمی شویم تا این تن لرزان و بیمار فرهنگ را سرپا نگهداریم و از  سکته ای ناخواسته ، آن هم در اوج تمنای زندگی رهایی ببخشیم .

همه چیز حکایت از بیداری نسل ما دارد ، اما طبق معمول از دروازۀ مرگ شروع کرده ایم . کافی است به پشت سر نگاه کنیم . آن جا دروازه ای است که صدها سال است قفل و چفت شده و زنگار بسته است . اگر " اهل رهید " ، اول از آن دروازه شروع کنید ... پشت آن دروازه ، فرهنگ ماست که به خاک افتاده و از ما کمک می طلبد !